Saturday, August 25, 2007

وبلاگ نويسها در دماوند


اين جمعه وبلاگ نويسها از سراسر كشور جمع شده بودن دماوند. لطف كردند مني كه نه كوهنوردم نه وبلاگنويس رو هم دعوت كردند و بين خودشون پذيرفتند كه همينجا تشكر مي كنم. اين موضوع باعث شد هم اين وبلاگو بزنم هم نقشه هاي دماوند رو هم تكميل كنم. فقط اميدوارم نقشه هاي موبايل به دردتون بخوره

نقشه دماوند برای موبایل

عكس ماهواره ای (ناسا) از دماوند برای موبایل

نقشه شماتیك از دماوند


اما برنامه: من طبق معمول دير كردم. اگه لطف آنا فراهاني و محمدرضا ياوري نبود به اين برنامه نمي رسيدم. نيم ساعت دير رسيدم پاي اتوبوس كه حسابي مايه شرمندگيم شد. آخه ديشبش فقط 3 ساعت خواب داشتم و پريشبش 2 ساعت و شب قبل هم بازم 2 ساعت. حسابي خسته بودم ولي بهش فكر نمي كردم. چون هم از يك طرف آنا گفته بود هدف دور هم بودنه و هم ز طرف ديگه محمد گفته هفته ديگه يك برنامه هم اونها دارن ... به هر حال راه افتاديم و دوستان مهربان هم به روي من نياورند كه چرا دير كردم .
جمعشون جمع بود و از هرجايي يكي دونفري اومده بود. عينهو كلكسيون بود ....
خلاصه راه افتاديم تا رسيديم !


تا حالا دماوند نرفته بودم و برام جالب بود. به بارگاه هفتم رسيديم . چادرها رو علم كردند و يك چيزهايي نشون جان كرديم. اين وسط قوري شايد جلب توجه كرد. من پيشتهاد كردم به عنوان سمبل كوهنويسها انتخاب بشه. ديگه نفهميدم خنده بچه ها حكم مسخره داشت يا تاييد :) خودتون قضاوت كنين


ابرهاي اون بالا نمي دونم چرا منو ياد الموت انداخت. عين دريا بود


هوا بد شد و برنامه صعود به كلي منتفي شد. هرچند اگه هم منتفي نمي شد مطمئن نبودم برم يا نه. تقريبا موقع برگشت بود كه بطور اتفاقي سمبل فعلي كوهنوردي رو هم ديديم و ايشون هم كمي !!! برامون صحبت كردند


تقريبا همه چيز برام قابل درك بود به جز اينها كه نفهميدم ... شما مي دوني معني اينها چيه ؟ چرا عروسك آويز كردن به خودشون ؟















والا ما كه نفهميديم




موقع برگشتن هم كه بعضي از بچه ها ماشالله مرده بودن انگار ... روي كف اتوبوس داراز به دراز افتاده بود و خوابيده بود







رويهمرفته خيلي خوش گذشت و خوشحالم كه دوستان خوبي پيدا كردم. اميدوارم همشون سالم و موفق باشن